22آذر94(تولد و شهر بازی)
آخر هفته پیش روزهای پر فراز نشیبی برای خانواده کوچک ما بود. روز چهارشنبه وقتی به اتفاق بچه ها رفتیم خونه دیدیم علی کوچولو صداش به شدت گرفته و نمی تونه حرف بزنه. وقتی بابایی اومد قصد رفتن به مطب آقای دکتر نمودیم و البته بماند 2ساعت تمام در ترافیک موندیم با کلی اوضاع آشفته رفتیم مطب. شلوغی مطب و دیر رسیدن نوبت ما و الزام زدن آمپول دگزا و بقیه قضایا باعث شد که ساعت 12 به خانه رجعت نماییم. شبش هم باید به خاطر پسرکمان بیدار می ماندیم . آقای همسر هم سرما خوردند و مجموعه کامل شد.
روز جمعه ای هم طبق قولی که به آویسا داده بودیم باید می بردیمش شهر بازی . علی رغم اینکه آقای همسر حالشان زیاد مساعد نبود اما به خاطر تولد دخملی ماررو برد شهر بازی. شب خوبی بود و بچه ها حال کرده بودند.
امروز هم تولد دخمل طلاست و قرار بود که با بچه های مهدش تولد بگیرند. دیروز با بابایی رفتیم و کیک و وسایل پذیرایی و شمع و ... خریدیم و امروز قراره با دوستاش تولد بگیره. که اگه معصومه جون بتونه با دوربین ما کار کنه تصاویرش رو متعاقباً تو پست های بعد میزارم.
اینم شهر بازی و آویسا خانوم با صورت گریم شده و ثبت عکس به مناسبت تولدش...
اینجا مامانش داره آماده ش می کنه...



بقیه در ادامه مطلب


دخترم منتظر تا نوبت بازی ایکس باکس برسه

آویسا و بابایی

علی کوچولو



علی و آویسا



اینم آویساو بابایی





22آذر94(تولد و شهر بازی)
